خرید بک لینک
در این قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد بس ابله شتابان شده سوی دامش چو کوری که در کف عصایی ندارد بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان زهی علتی کان دوایی ندارد نموده جمالی ولی زیر چادر عجوزی قبیحی لقایی ندارد کسی سر نهد بر فسونش که چون مار ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد کسی جان دهد در رهش کز شقاوت ز جانان ره جان فزایی ندارد چه مردار مسی که مرد او ز مسی که پنداشت کو کیمیایی ندارد برای خیالی شده چون خیالی بجز درد و رنج و عنایی ندارد چرا جان نکارد به درگاه معشوق عجب عشق خود اصطفایی ندارد چه شاهان که از عشق صد ملک بردند که آن سلطنت منتهایی ندارد چه تقصیر کردست این عشق با تو که منکر شدی کو عطایی ندارد به یک دردسر زو تو پا را کشیدی چه ره دیده ای کان بلایی ندارد خمش کن نثارست بر عاشقانش گهرها که هر یک بهایی ندارد 962 سحر این دل من ز سودا چه می شد از آن برق رخسار و سیما چه می شد از آن طلعت خوش و زان آب و آتش ز فرق سر بنده تا پا چه می شد خدایا تو دانی که بر ما چه آمد خدایا تو دانی که ما را چه می شد ز ریحان و گل ها که روید ز دل ها سراسر همه دشت و صحرا چه می شد ز خورشید پرسی که گردون چه سان بد ز مه پرس باری که جوزا چه می شد ز معشوق اعظم به هر جان خرم به پستی چه آمد به بالا چه می شد تعالی تقدس چو بنمود خود را مقدس دلی از تعالی چه می شد چو می کرد بخشش نظر شمس تبریز به بینا چه بخشید و بینا چه می شد 963 دل من که باشد که تو را نباشد تن من کی باشد که فنا نباشد فلکش گرفتم چو مهش گرفتم چه زنند هر دو چو ضیا نباشد به درون جنت به میان نعمت چه شکنجه باشد چو لقا نباشد چو تو عذر خواهی گنه و جفا را چه کند جفاها که وفا نباشد چو خطا تو گیری به عتاب کردن چه کند دل و جان که خطا نباشد دو هزار دفتر چو به درس گویم نه فسرده باشم چو صفا نباشد سمنی نخندد شجری نرقصد چمنی نبوید چو صبا نباشد تو به فقر اگر چه که برهنه گردی چه غمست مه را که قبا نباشد چه عجب که جاهل ز دلست غافل ملکی و شاهی همه را نباشد همه مجرمان را کرمش بخواند چو به توبه آیند و دغا نباشد بگداز جان را مه آسمان را به خدا که چیزی چو خدا نباشد چه کنی سری را که فنا بکوبد چه کنی زری را که تو را نباشد همه روز گویی چو گلست یارم چه کنی گلی را که بقا نباشد مگریز ای جان ز بلای جانان که تو خام مانی چو بلا نباشد چه خوشست شب ها ز مهی که آن مه همه روی باشد که قفا نباشد چه خوشست شاهی که غلام او شد چه خوشست یاری که جدا نباشد تو خمش کن ای تن که دلم بگوید که حدیث دل را من و ما نباشد 964

برچسب: نویسنده: khosro تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود وجودی که نرست از سایه خوش پناه سایه عنقاش نبود نماید آینه سیمای هر کس ازیرا صورت و سیماش نبود به روزی صد هزاران عیب و خوبی بگوید آینه غوغاش نبود ندارد آینه با زشت بغضی هوای چهره زیباش نبود دهانی زین شکر مجروح گردد که دندان های شکرخاش نبود به پرهای عجب دل برپریدی ولیک از دام او پرواش نبود برو چون مه پی خورشید می کاه که بی کاهش جمال افزاش نبود 682 یکی لحظه از او دوری نباید کز آن دوری خرابی ها فزاید تو می گویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید بسی این کار را آسان گرفتند بسی دشوارها آسان نماید چرا آسان نماید کار دشوار که تقدیر از کمین عقلت رباید به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز که پاکی ها ز نزدیکی فزاید چنانک تن بساید بر تن یار به دیدن جان او بر جان بساید چو پا واپس کشد یک روز از دوست خطر باشد که عمری دست خاید جدایی را چرا می آزمایی کسی مر زهر را چون آزماید گیاهی باش سبز از آب شوقش میندیش از خری کو ژاژ خاید سرک بر آستان نه همچو مسمار که گردون این چنین سر را نساید 683 ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید اگر بر گور من آیی زیارت تو را خرپشته ام رقصان نماید میا بی دف به گور من ای برادر که در بزم خدا غمگین نشاید زنخ بربسته و در گور خفته دهان افیون و نقل یار خاید بدری زان کفن بر سینه بندی خراباتی ز جانت درگشاید ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان ز هر کاری به لابد کار زاید مرا حق از می عشق آفریدست همان عشقم اگر مرگم بساید منم مستی و اصل من می عشق بگو از می بجز مستی چه آید به برج روح شمس الدین تبریز بپرد روح من یک دم نپاید 684 ز رویت دسته گل می توان کرد ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد ز قد پرخم من در ره عشق بر آب چشم من پل می توان کرد ز اشک خون همچون اطلس من براق عشق را جل می توان کرد ز هر حلقه از آن زلفین پربند پر گردن کشان غل می توان کرد تو دریایی و من یک قطره ای جان ولیکن جزو را کل می توان کرد دلم صدپاره شد هر پاره نالان که از هر پاره بلبل می توان کرد تو قاف قندی و من لام لب تلخ ز قاف و لام ما قل می توان کرد

برچسب: نویسنده: khosro تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 11:39

از دیده غیب شمس تبریز این دیده غیب دان چه می شد 690 ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بزادند تو پادشهی و جمله عشاق همرنگ تو پادشه نژادند هر کس که سری و دیده ای داشت دیدند تو را سری نهادند خورشید تویی و ذره از توست وان نور به نور بازدادند چون بوی عنایت تو باشد زالان همه رستم جهادند چون از بر تو مدد نباشد گر حمزه و رستمند بادند ای دل برجه که ماه رویان از پرده غیب رو گشادند مستند و طریق خانه دانند زیرا که نه مست از فسادند تا عشق زید زیند ایشان تا یاد بود همه به یادند 691 هر چند که بلبلان گزینند مرغان دگر خمش نشینند خود گیر که خرمنی ندارند نه از خرمن فقر دانه چینند از حلقه برون نه ایم ما نیز هر چند که آن شهان نگینند گر ولوله مرا نخواهند از بهر چه کارم آفرینند شیرین و ترش مراد شاهست دو دیگ نهاده بهر اینند بایست بود ترش به مطبخ چون مخموران بدان رهینند هر حالت ما غذای قومیست زین اغذیه غیبیان سمینند مرغان ضمیر از آسمانند روزی دو سه بسته زمینند زانشان ز فلک گسیل کردند هر چند ستارگان دینند تا قدر وصال حق بدانند تا درد فراق حق بینند بر خاک قراضه گر بریزند آن را نهلند و برگزینند شمس تبریز کم سخن بود شاهان همه صابر و امینند 692 رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد چندین مدوید کاندر این خاک شاگرد همان شدست کاستاد ای خوب مناز کاندر آن گور بس شیرینست لا چو فرهاد آخر چه وفا کند بنایی کاستون ویست پاره ای باد گر بد بودیم بد ببردیم ور نیک بدیم یادتان باد گر اوحد دهر خویش باشی امروز روان شوی چو آحاد تنها ماندن اگر نخواهی از طاعت و خیر ساز اولاد آن رشته نور غیب باقیست کانست لباب روح اوتاد آن جوهر عشق کان خلاصه ست آن باقی ماند تا به آباد این ریگ روان چو بی قرارست شکل دگر افکنند بنیاد چون کشتی نوحم اندر این خشک کان طوفانست ختم میعاد زان خانه نوح کشتیی بود کز غیب بدید موج مرصاد خفتیم میانه خموشان کز حد بردیم بانگ و فریاد 693

برچسب: نویسنده: khosro تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 1:14

صفحه بندی